خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

آری این منم…

راستش آدمی که منم دلش می خواد عشقش وقتی می بینه کسی هوش و حواسش به آدمه هست که داره واسه آدمه تو خونه و زندگیش نقشه می کشه..آره.. آدمی که منم دلش می خواد عشقه گردن کلفت کنه یه جوری حالیت کنه جایی که الان تکیه دادی بد جوری محکمه نه که بشینه خیلی منطقی حساب کنه ببینه آدمه که منم حالا اگه بره با اون کسه حالش خوبه یا نه…

ما اعتراض داریم…

بنده  از همین تریبون مراتب انزجار و اعتراض خود را نسبت به بند 4 این پست جناب آقای تلخ مثل عسل و تمامی کامنت گذاران خوشحال از این بند اعلام می دارم.

اصلن ما خودمون گروه می سازیم خفن… با یه عالمه پسر و دختر شیرازی (دختر شیرازی می گم که چشتون دراد) هیچکدومتونم راه نمی دیم…اصلن جلسه های گروه رو هم ذاریم تو باغ..کاهو و ترشی هم می بریم جاتونم خالی نمی کنیم!

تولد

امسال اصلن حس خوبی ندارم…شاید به خاطر این درد لعنتیه که من هیچ وقت بهش عادت نمی کنم…

الان فهمیدم 19 دی سال 60 هم شنبه بوده…

هرمت

یعنی هیچکی تو این بیست و سی خراب شده شرف نداره؟ نمی دونه وجدان چیه؟

آخیش…

بله اینجوری بود که من روز پنج شنبه 88/10/03 استعفای خود را نوشتم و از خیر و شر آن شرکت محترم گذشتم… بگذریم که حتا یک نفر هم راضی به این کار نبود و و من اگه نتونم کار پیدا کنم یک عمر خار و خفیف می شم:)

من و زندگي

خ.س حالش خوب شده.. خدا رو شكر آنفولانزا نبود.

من تو ماهي يه بارشم مونده بودم حالا به اميد خدا شده دو هفته اي يه بار…مرخصي هاي آدم همينجوري به گا ميره ديگه…

واقعن واقعن از كار كردن خسته شدم…صبحا هيچ انگيزه اي براي زود بيدار شدن و سركار اومدن ندارم… همين روزاس كه يا من از زندگي كردنم خسته بشم يا زندگي از كردن من خسته بشه..

صداتو مي خوام حداقل …

فكر كن به هواي دو نفره ي لعنتي امروز شيراز و خيابون ارم كه تا جايي كه چشم كار مي كنه زمين نارنجي و قرمزه و خرس سفيدي كه به حدي ناخوشه كه حتا نمي تونه تلفنشو جواب بده و من كه دلم سير و سركه هست… تب و بدن درد و سرفه و آبريزش بيني و نفس تنگي و ….خدايا خودت مي دوني و خودش.. حالا اگه دلت مياد زودي خوبش نكن…

اگه بارون نزنه…

وتاريخ ثابت كرده شيرازي جماعت از باتون نمي ترسد ولي از باران چرا…

تو اين بارون…

از هشت صبح كه من ميومدم سركار جلوي دانشگاه وايسادن… فكر كنم دانشجو ها هنوز خواب بودن كه اينا تشريفشونو آوردن!

از زجرهاي زندگي

نمي دونم كدوم خري از روز اول گفت ملت ساعت 7 و 8 بيان سركار؟ خوب آدم حسابي ميذاشتي سر فرصت..ساعت 9 و10 كه اين قد هر روز ما فحش نديم… دهنمون پاره شد از بس خميازه كشيديم خب..

نوشته‌های قدیمی‌تر »